چند معنی فراموش شدۀ «آیا»

استاندارد

معنی مشهور «آیا» همان ادات پرسش معروف است، امّا احیاناً در متون قدیم با معانی دیگری از آن روبه رو می‌شویم که ذیلاً به تعدادی از آن‌ها اشاره می‌شود:
الف) حسرت و افسوس؛ چنان‌که در این بیت سعدی آمده است:

گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محال است که حاصل کنم این درمان را

با اندک تأمّلی در بیت دانسته می‌شود که هیچ پرسشی، نه حقیقی و نه مجازی، در آن وجود ندارد و تنها چیزی که از آیا دانسته می‌شود، دریغ و حسرت و افسوس است.(برگ نیسی، غزلیّات سعدی، ص۵۳)
سعدی در این حکایت نیز آیا را در همین مفهوم آورده است:

یکی متّفق بود بر منکَری
گذر کرد بر وی نکومحضری
نشست از خجالت عرق‌کرده‌روی
که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن‌روان
بر او بربشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟

قطعاً در سخن مردی که از شیخ کوی شرمنده شده هیچ پرسشی وجود ندارد و او با تعبیر «آیا خجل گشتم…» فقط از افسوس خویش از شرمساری در برابر شیخ نکومحضر خبر می‌دهد.
این معنی آیا گویا تحوّل‌یافتۀ قید «آی» است. آی که در برخی متون به صورت «ای» هم ضبط شده، در متون کهن اسم صوتی بوده است برای بیان حسرت و افسوس. به عنوان مثال رابعه دختر کعب سروده است:

کاشک من از تو برستمی به سلامت
آی فسوسا کجا توانم رستن؟!

این مفهوم تحسّر و افسوس گویا تا روزگار مولّف صحاح‌الفرس هم از آیا دریافت می‌شده که در تعریف آن نوشته است:

« کلمه‌ای است که نومیدان گویند بر طریق استخبار و استفهام تا معلوم شود که مطلوب به حصول خواهد رسید یا نه؟»

البتّه چنانچه از شواهد سخن سعدی پیدا بود دلالت آیا بر افسوس و حسرت بدون استفهام و استخبار نیز صورت می‌گرفته است.
و آیا از آیا در این بیت دیگر سعدی چیز دیگری جز همان حسرت و دریغ دریافت می‌شود:

آیا که به لب رسید جانم
آوخ که ز دست شد عنانم!

ب) در معنی «آوخ» و بیان شگفتی یا تأکید معنی شرط؛ مثل این بیت انوری:

چاکر او باش آیا گر میسّر گرددت
بس خداوندی که بر اقران کنی زآن چاکری!

یعنی اگر بندۀ این ممدوح شوی آوخ که چه خداوندی‌ها در آن چاکری نصیب تو خواهد شد! بدیهی است که در بیت هم هیچ مفهومی از استفهام وجود ندارد و اگر مفهومی برای آیا قایل شویم چیزی جز مفهوم آوخ برای بیان شگفتی یا تأکید شرط جمله نخواهد بود.
ج) قید شک؛ چنان‌که خاقانی سروده است:

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
آیا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

یعنی: گویا آن شب وصال شب نبود…
هیچ‌یک از معانی یادشدۀ آیا در فرهنگ‌های لغت نیامده است.

من سعدی آخرالزّمانم!

استاندارد

سعدی که بی‌شک یکی از بزرگترین شاعران ایرانی است، همواره، از مشروطه به این سو، در معرض بی‌مهری نوگرایان و پیروان مذهب مدرنیّت قرار داشته و فراوان بر او تاخته‌اند. هیچ شاعری در دوران اخیر این‌گونه مورد حمله و تعرّض روشنفکران قرار نداشته است؛ تا جایی که در شرح جدال روشنفکران با سعدی کتاب‌ها پرداخته‌اند؛ مثل کتاب خوب جدال با سعدی در عصر تجدّد از کامیار عابدی و …

کار این تعارض به جایی رسیده که برخی از این حضرات رسماً دشنام‌های زشت به سعدی داده و برخی نیز او را اصلاً شاعر ندانسته و در پایه یک «ناظم» فروآورده‌اند. برخی از این مدّعیان ، عبارت” دروغی مصلحت‌آمیز به که راستی فتنه‌انگیز” سعدی را علّت تباهی خُلق و خوی ما ایرانیان پنداشته و دروغگویی‌های ما را به گردن آموزش‌های سعدی گذاشته اند! و کسانی نیز عبارت “هرکه از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید” را مروّج حرامیگری و دزدی و اختلاس دانسته و شماری نیز سخنان سعدی را در وصف باده و ساده عله‌العلل رواج فسق و فجور و منکرات و انحرافات اخلاقی جور واجور شمرده‌اند. در میان فهرست بلند اتّهامات سعدی طرفداری از سرمایه‌داران است. کم نیستند کسانی که حکایت «جدال سعدی با مدّعی در معنی توانگری و درویشی» را که در باب هفتم گلستان آمده، دلیل وابستگی سعدی به سرمایه‌داران دانسته‌اند و جالب‌تر اینکه در میان این گروه هم مارکسیست‌های دوآتشه وجود دارند و هم طرفداران جامعه باز سرمایه‌داری و وجه مشترک همه این‌ها هم البتّه نفهمیدن متن و راه نبردن به مقصود سعدی و پیش‌داوری‌های ذهنی است!

دلیل این‌همه معارضه روشنفکرانه با سعدی چیست؟ چرا روشنفکرانی که در ظاهر آن همه حرمت، مثلاً، برای فردوسی و خیّام و حافظ و حتّی مولوی قایل شده‌اند، این‌گونه در برابر سعدی صف‌آرایی کرده‌اند؟

دلیل این همه تعارض را باید در این نکته جستجو کرد که سعدی سخنگوی بلیغ و صریح سنّت ایرانی است. او را با هیچ شعبده و ترفندی نمی‌توان به نفع اندیشه‌های مدرن مصادره به مطلوب کرد و شعر و سخن او را نمی‌توان به خدمت هیچ چیز جز سنّت ایرانی درآورد. او نه مثل فردوسی است که بتوان شعرش را پرچم ناسیونالیسم کرد و نه مثل خیّام که بتوان او را ملحدی دهری شمرد و نه مانند خاقانی شعری دشوار دارد که اغیار چیزی از آن درنیابند و از نزدیک شدن به ساحت آن پروا کنند و نه همچون مولوی است که سخنش ابعاد فلسفی داشته باشد و بتوان به صد ضرب و زور برای ترویج تفکّرات مختلف از اصول دیالکتیک مارکسیسم گرفته تا تاویلات مکتب پوپر از آن استفاده ابزاری کرد و نه سخن چندپهلویی مثل حافظ دارد که بتوان آن را، به شیوه برخی حتّی تفسیر ماتریالیستی کرد و هرجور شده آن را به خدمت گفتمان مدرن درآورد و…

سعدی سعدی است با همان شفّافیّت و وضوحی که در سخن او جاری است. او مثل همه انسان‌ها و شاعران خالی از اشتباه نیست، امّا زیبایی سخن او در حدّی است که قرن هاست حاکمیّت بلامنازع خود را ،علی‌رغم همه دشمنی‌ها و جدال‌های مدّعیان، بر گستره زبان و ادب فارسی و سنّت ایرانی حفظ کرده و خواهد کرد؛ چنان‌که خود سروده است:

هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزّمانم!

نوبت عاشقی!

استاندارد

سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی ست یک چندی

دریافت رایجی که از این بیت سعدی وجود دارد این است که دوره دوره و وقت وقت عاشقی است و دیگر باید دل به عشق سپرد و مهرورزی کرد و…بر اساس این دریافت فیلم و داستان هم ساخته و نوشته شده است!

باید توجه داشت که “عاشقی” در متون همیشه به معنی دل سپردن و عاشقی کردن و در برابر “فارغی” نیست. در موارد فراوانی عاشقی در برابر اصطلاحاتی چون “مستوری” و “صلاح” و “زهد” و “عافیت” و “نیکنامی” آمده است. در این موارد عاشقی معنایی فراتر از آنچه گذشت دارد و به معنی رندی و قلندری است.

سعدی در این ابیات نیز قلندرانه عاشقی را در برابر نیکنامی آورده و به تعارض و ناسازگاری این دو تصریح کرده است:

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست

دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است

عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز
عشق می‌ورزی بساط نیکنامی درنورد

خانه عشق در خرابات است
نیکنامی در او چه کار کند

بنابر این مقصود سعدی در بیت مورد بحث عاشقی در برابر نیکنامی و صلاح و زهد است نه عاشقی به معنی دل دادن و مهرورزی کردن. او به وضوح می گوید: دوره زهد و تقوای ظاهری سپری شده و باید دل به رندی و قلندری سپرد و در اندیشه نیکنامی و صلاح و تقوای ظاهری نبود.

همان گونه که ملاحظه می فرمایید این مفهوم با تلقی رایج از بیت سعدی فاصله فراوانی دارد.

«حکایت گاو و دهل زن» در حاشیه بیتی از سعدی

استاندارد
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
با ما همان حکایت گاو دهل زن است

این ضبط  طبق چاپ فروغی است اما یغمایی و یوسفی “گاو و دهل زن” ضبط کرده اند. اما حکایت گاو دهل زن  یا گاو و دهل زن چیست؟

خطیب رهبر در ذیل بیت این توضیحات را آورده است:

“دهل:طبل بزرگ ونقاره و تبیره- در نسخه بدل «گاو و دهل زن» به جای «گاو دهل زن» آمده که بر متن ترجیح دارد.
معنی بیت: ستم مراقبان و نگهبانان کوی یار و طعنه آنان بر من داستان گاوی است که دهلنواز بر پشت او طبل می کوبد و گاو را از بانگ دهل بیم و نگرانی نباشد.”(دیوان غزلیات،شرح خطیب رهبر،ص۱۲۳ )

مرحوم برگ نیسی نیز در شرح بیت به این نکات اشاره کرده است:

روایت چاپ یغمایی “گاو و دهل زن” است. مراد از “حکایت گاو دهل زن” حال و روز  گاو شخصی است که دهل می زند، چنین گاوی به صدای طبل عادت دارد و از آن وحشت نمی کند و به اصطلاح “گوشش پر است” و اعتنایی نمی کند. مترادف است با ضرب المثل های ” یک گوشش در است یک گوشش دروازه ؛ شتر نقاره خانه است؛ شتر زنبورک خانه است؛ اسب نقاره چی است.”

به نظر می رسد که استاد خطیب رهبر با آنکه نسخه “گاو و دهل زن” را ترجیح داده ، در عمل ضبط فروغی را برگزیده و بر اساس آن به شرح بیت پرداخته است. توضیحات مرحوم برگ نیسی هم به وضوح مبتنی بر چاپ فروغی است. مضمون توضیحات هر دو شارح نیز در مورد بیت  تقریباً یکی است .

این را می دانیم که کاروانیان طبل و دهل را که از لوازم سفر بوده بر پشت شتر که حیوانی سفری بوده حمل می کرده اند و مولوی نیز در داستان پسرک طبل زن به این نکته اشاره کرده است:

اشتری بُد کو بُدی حمّال کوس
بختی ای بُد پیشرو همچون خروس

اما این چه ربطی به گاو دارد؟ و  آیا واقعاً، آن گونه که خطیب رهبر نوشته است، دهل زنان دهل خود را پشت گاو می نهاده اند؟!  حیوان کندرویی مثل گاو را که به کار شخم زمین می آید چه کار به دهل نوازی؟!

دیگر اینکه اگر نظر برگ نیسی بپذیریم که منظور سعدی از گاو دهل زن  ضرب المثل هایی از قبیل شتر نقاره خانه و زنبورک خانه بوده چرا از همان تعبیرات استفاده نکرده و پای گاو را به میان کشیده است؟!

برای فهم دقیق بیت سعدی باید به چند نکته توجه کرد:

گاو از نظر قدما حیوانی است گران گوش تا بدان جا که در متون قدیمی “گاوگوش” را به معنی “سست گوش” آورده اند. ابن یمین به طنز در باره باره (اسب) کسی که سنگین گوش و ترسو بوده سروده است:

جز باره گاوگوش اشتردل او
کس لاشه خری به صورت اسب ندید!

تعبیر دیگری که در خاقانی، بر اساس همین باور آمده، ” در گوش گاو خفتن” به معنی آسودگی و فارغ البال بودن است:

در گوش گاو خفته ام از امن کز عطاش
با گنج گاو و دولت بیدار می روم

بر اساس این مقدمات، بی اعتنایی گاو به هیاهوی دهل نه به دلیل عادت داشتن او به سر و صدا، بلکه به دلیل گران گوشی اوست. اصولاً هیچ دلیل و قرینه ای وجود ندارد که نشان بدهد میان گاو و دهل نوازی رابطه ای وجود داشته یا دهل نوازان بدین منظور از گاو استفاده کرده باشند. بنابراین حکایت گاو و دهل زن و مفهوم بیت سعدی از این قرار است:

جور رقیب و سرزنش اهل روزگار در مورد من همچون ماجرای گاو است که گوشش، به دلیل ثقل سامعه، به دهل زن بدهکار نیست و بدان توجه نمی کند!

و این تفسیر بیش از آنکه با ضبط “گاو دهل زن” سازگار باشد با ضبط ” گاو و دهل زن” تناسب دارد و با پذیرش آن می توان با آرامش خاطر ضبط یغمایی و یوسفی را بر ضبط فروغی رجحان داد.