سرّ سخنان نغز خاقانی (بخش اوّل) منتشر شد

استاندارد

سر سخنان خاقانی

سرّ سخنان نغز خاقانی نامی است که از اشعار خاقانی برای این کتاب انتخاب شده است. نویسنده در این اثر تلاش دارد به نگاهی مستند و علمی در زمینه زندگانی و شخصیّت و شعر خاقانی دست یابد و فارغ از مشهورات رایج، این شاعر بزرگ قرن ششم را بشناساند. بسیاری از نکات در این کتاب برای نخستین بار مطرح می‌شود یا اگر پیش از این در جایی بیان شده، به صورت مستدل و مستند نبوده است. آنچه در چهار مجلّد فعلی این اثر آمده تنها بخش قصاید دیوان خاقانی را در برمی‌گیرد.
📚سرّ سخنان نغز خاقانی: ناگفته‌هایی درباره زندگی، شخصیت و شعر خاقانی شروانی (قصاید ۱-۳۳)

🔽کتاب حاضر برای دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی به عنوان منبع مبنایی برای دروس متون نظم ۳ (خاقانی و نظامی) مقطع کارشناسی ارشد، تحقیق در متون نظم فارسی مقطع دکتری هر کدام به ارزش ۲ واحد تدوین شده است.

 

💳قیمت: ۶۱۰٬۰۰۰ ریال🍃

🌐سایت سمت: www.samt.ac.ir

🛍خرید از: https://bit.ly/39QlpVK

نشانی مرکز فروش در تهران:
روبه‌روی دانشگاه تهران، حدّ فاصل خیابان‌های فخر رازی و دانشگاه، مجتمع تجاری ـ اداری پارسا
تلفن نمایشگاه و فروشگاه:
۶۶۴۰۸۱۲۰ و ۶۶۴۰۸۱۴۵ و ۶۶۴۱۷۸۵۷

 

تأمّلی در تاریخ وفات سنایی

استاندارد

کم‌تر شاعر بزرگی است که تاریخ وفاتش به اندازۀ سنایی محلّ خلاف باشد. در تذکره‌ها و تحقیقات ادبی یک بازۀ زمانی تقریباً نود ساله، ازسال ۴۹۹گرفته تا ۵۲۰ و۵۲۵ و ۵۲۶ و ۵۲۹ و ۵۳۰ و ۵۳۵و ۵۴۵ و ۵۵۵و ۵۷۵ و ۵۹۰ق در این خصوص ذکر شده است.
برای تعیین سال‌مرگ این شاعر بزرگ باید توجّه داشت که این سال قبل از حدود ۵۲۰ق نمی‌تواند باشد؛ چرا که سنایی در دیوان خویش در بارۀ مرگ امیرمعزّی شاعر که بین سال‌های ۵۱۸ تا ۵۲۱ق درگذشته سخن گفته است. بنابراین سنایی تا این تاریخ زنده بوده است. ضمن اینکه در دیوان او هیچ اشاره‌ای به حوادث تاریخی بعد از این تاریخ دیده نمی‌شود.
شاید مهم‌ترین سند برای تعیین تاریخ درگذشت سنایی عبارت گردآورندۀ حدیقه، یعنی محمّدبن علی الرفّاء در پایان مقدّمۀ این کتاب باشد که با نهایت دقّت و با بیان جزییات واقعه، اعمّ از زمان و مکان، نوشته است:

این دیباچۀ مجدودبن آدم السّنایی الغزنوی، تغمّده‌الله برحمته و رضوانه، املا کرد و حال آن بود که در تب بود و امیرسیّدفضل‌بن طاهر الحسینی بنوشت، از بامداد روز یک‌شنبه یازدهم ماه شعبان سال پانصد و بیست و پنج از هجرت محمّد مصطفی، صلّی الله علیه و آله. چون نماز شام بگذارد آخرترین سخنی که بگفت این بود: «کَرَم تو حَکَم من بس بوَد» و خالی کرد به کوی بنوآباد در خانۀ عایشۀ نیکو، رحمه الله و اثابه الجنّه و ایّانا بفضله و منّه. انّه سمیع المجیب.

طبعاً باوجود چنین سند روشنی نباید در تاریخ درگذشت سنایی این‌همه خلاف وجود داشته باشد؛ امّا مشکل این‌جاست که این روایت دو اشکال مهمّ دارد؛ یکی اینکه از لحاظ تقویمی روز یازدهم شعبان سال ۵۲۵ چهارشنبه بوده است نه یک‌شنبه و دیگر اینکه همۀ نسخه‌ها با هم در این تاریخ هم‌داستان نیستند و از جمله حدیقه چاپ مریم حسینی که بر اساس نسخه‌های کهن تصحیح شده، با ذکر همۀ این جزییات به جای ۵۲۵ به سال ۵۲۹ق اشاره دارد.
آیا سال ۵۲۹ می‌تواند تاریخ گم‌شدۀ ما باشد؟ چنین می‌نماید، زیرا ۱۱ شعبان این سال مصادف بوده است با یکشنبه ۱۳ خرداد سال ۵۷ جلالی و ۲ ژوین ۱۱۳۵م. دقّت مصحّح و دیرینگی نسخه‌ها نیز همین دریافت را تأیید می‌کند. تنها یک نکته باقی می‌ماند و آن ادّعای خاقانی شروانی است که تولّدش را نزدیک به وفات سناییی دانسته و خود را به همین دلیل بدیل و جانشین او شمرده است:
چون زمان عهد سنایی درنوشت
آسمان چون من سخن‌گستر بزاد
چون به غزنین ساحری شد زیر خاک
خاک شروان ساحری دیگر بزاد
بلبلی زین بیضۀ خاکی گذشت
طوطی نو زین کهن‌منظر بزاد…
در فلان تاریخ دیدم کز جهان
چون فروشد بهمن اسکندر بزاد…
اوّل شب بوحنیفه درگذشت
شافعی آخر شب از مادر بزاد….
ظاهر سخن خاقانی این است که میان وفات سنایی و تولّد او فاصلۀ زیادی وجود نداشته است. بر این اساس اگر سخن مشهور محقّقان را که تولّد خاقانی را ۵۲۰ق دانسته‌اند و این تاریخ را که با سیر زندگی او نیز سازگار است بگذاریم کنار سال ۵۲۹ق که گفتیم می‌تواند سال‌مرگ سنایی باشد، متوجّه می‌شویم که حدود ۹ سال از یک‌دیگر فاصله دارند و با وجود چنین فاصله‌ای پذیرش ادّعای خاقانی بسیار دشوار خواهد بود.
در این صورت یا باز هم باید در تاریخ ۵۲۹ق برای وفات سنایی دچار تزلزل و تردید بشویم یا تاریخ ۵۲۰ را برای میلاد خاقانی مورد تشکیک قرار بدهیم که مخصوصاً تشکیک دوم، با توجّه به واقعیّت‌های زندگانی خاقانی کار آسانی نیست.
اگر تشکیک در سال ۵۲۹ را بپذیریم و احتمال بدهیم که این تاریخ در نسخه‌های حدیقه به دقّت ضبط نشده، می‌توانیم به سال ۵۲۱ق فکر کنیم که یازدهم شعبانش مصادف بوده است با یکشنبه ۱۰ شهریورماه سال ۴۹ جلالی. این تاریخ هم با جزییات درگذشت سنایی، چنان‌که در مقدّمۀ حدیقه آمده قابل تطبیق است و هم با سخن خاقانی جور درمی‌آید. بر اساس این احتمال، سنایی در سال ۵۲۱ درگذشته و خاقانی در همان سال با فاصلۀ کمی از وفات سنایی به دنیا آمده است.
امّا اگر نسخه‌ها از سال ۵۲۱ حمایت نکنند، مجبوریم به روایت سال ۵۲۹ رضایت بدهیم و سخن خاقانی را تأویل کنیم و بگوییم منظور وی از تعاقب تولّدش با درگذشت سنایی تولّد ظاهری و جسمانی او نیست، بلکه منظور تولّد معنوی او به عنوان یک شاعر است. البتّه باید بپذیریم که این تأویل توجیه چندان دل‌چسبی نیست و به قول علما : «فتأمّل!»

مرحبا گفتن به ماه نو!

استاندارد

خَه‌خَه آن ماه نو ذوالحجّه کز وادی‌العروس
چون خَم تاج عروسان از شبستان دیده‌اند

به دیدن ماه نو بر بام برآمدن و استهلال از مستحبّات مسلمانان است و در گذشته که فضای شهرها این‌گونه غبارآلود نبود رواج فراوان داشت. در آن روزگار مردم با دیدن ماه نو فریاد برمی‌آوردند و شادمانی می‌کردند و به یک‌دیگر تهنیت می‌گفتند. طبعاً از راه محاسبات نجومی هم می‌شد و می‌شود بدون زحمت استهلال زمان دقیق طلوع هلال و اتّفاقاتی مثل عید فطر را پیش‌بینی کرد، امّا شارع مقدّس به مومنان توصیه کرده که اگر می‌توانند شخصاً در مراسم رویت هلال حاضر شوند و با چشم سر این هلال را که به ناز گوشۀ ابرویی نشان می‌دهد و رخ می‌پوشاند رصد کنند. هنوز هم این آیین و سنّت قدیمی مسلمانان از طریق هیات‌هایی که مراجع دینی برای استهلال به این‌جا و آن‌جا اعزام می‌کنند در روزگار ما ادامه دارد.
برخلاف نظر برخی این سنّت و توصیۀ دینی بی‌اعتنایی به علم و دانش نجوم نیست و برای شارع مقدّس که در موارد متعدّدی دانش نجوم و ریاضی و سایر علوم را در عرصۀ فقه پذیرفته، کاری نداشت که در زمینۀ رویت هلال هم کار را ساده و با یک محاسبۀ ساده تکلیف همه را معلوم کند!
به نظر می‌رسد حکمت استحباب رویت هلال در این نکته نهفته است که شارع مقدّس از این راه بر آن بوده که یک سنّت اجتماعی زیبا را بر اساس رویت بصری هلال پایه گذاری کند. چه چیز با شادمانی اجتماعی مردمی برابری می‌کند که پس از یک ماه روزه بر بام‌های خانه‌هایشان برآیند و در یک رفتار اجتماعی هم‌دلانه هلال زیبای شوّال را با هم کشف کنند و با سرانگشت به هم نشان بدهند و حلول آن را به یک‌دیگر شادمانه تبریک بگویند؟!
متأسّفانه این آیین اجتماعی و مردمی زیبا در روزگار ما رفته رفته رو به فراموشی است و بحث عدّه‌ای در ایّام فطر این است که چرا فقها با پذیرش محاسبات نجومی غایله را ختم نمی‌کنند؟! این عزیزان هیچ توجّهی به کارکرد سنّت‌های اجتماعی و مردمی و تأثیرات مثبت آن ندارند.
از بیت خاقانی که در آغاز سخن آوردیم دانسته می‌شود که همین شادمانی در قالب دیدن اجتماعی ماه ذی‌الحجّه هم اتّفاق می‌افتاده و مردم مسلمان با دیدن این ماه نو کلماتی از قبیل “خه” و “زه” و “آفرین” را بر زبان می‌آورده‌اند.
یکی از ممیّزات مسلمانان و نامسلمانان در آن روزگار این بوده که مسلمانان با دیدن ماه نو “خه” می‌گفتند و غیرمسلمانان نمی‌گفتند. خاقانی به این نکته اشاره می‌کند که اگر گبران و نامسلمانان، به رغم مسلمانان، به هنگام دیدن ماه نو خه و مرحبا نمی‌گویند، چه زیانی به حال ماه نو دارد:

ماه تو را چه نقص اگر گبران
ماه نو بنگرند و خَه نکنند

یادکرد از این آیین زیبای مسلمانی در آثار دیگر شاعران نیز آمده است. به عنوان مثال اثیرالدین اخسیکتی، از شاعران قرن ششم، در این بیت به همین رسم و آیین اشاره کرده است:
خَه‌خَه تبارک الله، ای ماه نو به‌جایی
کم ز آن که هر مَه آخر رویی به ما نمایی

و سنایی این گونه ماه روی ممدوح را خه و مرحبا گفته است:

خَه‌خَه به‌نام‌ایزد مهی، هم صدر و بدر درگهی
ازدرد دل‌ها آگهی، ای عنصر جود و ادب

خاقانی در این بیت نیز ماه نو را «حبّذا» گفته که به همان معنی است:

بر جناح راه دیدم، رویتش زآن گویم اینک
حَبذا آن ماه نو کاندر رکیبش یافتم

جا داشت ما نیز دیشب بر بام دل‌ها برمی‌آمدیم و به جای بعضی بحث‌های تکراری حلول هلال شوّال را خه و مرحبا می‌گفتیم!

منطق الطیر خاقانی و منطق الطیر سلیمانی

استاندارد

زد نفس سربه‌مهر صبح ملمّع‌نقاب
خیمه روحانیان کرد معنبرطناب…

 

قصیده ای که مطلعش را آوردیم، از زیباترین و مشهورترین قصاید خاقانی و چکامه‌های زبان فارسی است. این قصیده همواره مورد توجّه شاعران و سخنوران زبان فارسی بوده است. با این‌همه بسیاری این بیت مشهور مولوی را طعن و تعریضی در حقّ خاقانی شمرده‌اند؛ آن‌جا که فرموده است:

منطق‌الطیران خاقانی صداست
منطق‌الطیر سلیمانی کجاست

به نظر این صاحب‌نظران از نظر مولوی قصیده خاقانی صدا و طنین پوچ و بیهوده‌ای بیش نیست!

آنچه این برداشت را با تردید مواجه می‌کند توجه و ارادت خاصّ جلال‌الدین مولوی به خاقانی است؛ به گونه‌ای که در مورد تاثیرپذیری‌های مولوی از خاقانی یک تحقیق مبسوط می‌توان نوشت. البته کارهایی در این زمینه انجام شده است که کاملاً وافی به مقصود نیست و حقّ مطلب را ادا نکرده است. علی دشتی سال‌ها پیش با نشان دادن شماری از این تاثیرپذیری‌ها نوشته بود:

بسا تعبیراتی در خاقانی هست که نظایر آن در دیوان شمس به کثرت دیده می‌شود…این تعبیرات در زبان مولانا به قدری فراوان آمده است که از خواندن آن‌ها شخص خیال می‌کند دیوان خاقانی [در متن کتاب به اشتباه دیوان شمس آمده] را در برابر دارد.

با وجود دامنه گسترده این تاثیرپذیری‌ها، که اوج ارادت مولوی به شعر خاقانی را می رساند، خیلی بعید می‌نماید که مولوی به طعن و تعریض در باب یکی از زیباترین سروده‌های خاقانی سخن گفته باشد.

بدیهی است که مولوی در مقایسه با منطق‌الطیر آسمانی سلیمان منطق‌الطیر خاقانی را صدا شمرده است؛ نه به صورت مطلق. در قیاس با منطق سلیمانی همه سخنان دیگران، از جمله همه مثنوی و دیوان شمس مولوی هم صدایی بیش نیست!

با کمی دقت می‌توانیم متوجه بشویم که از لحاظ بلاغی نوعی حذف در بیت مولوی وجود دارد و شاعر قسمتی از عبارت را از فرط وضوح نیاورده است. در اصل سخن مولوی چیزی شبیه به این بوده است:

منطق‌الطیران خاقانی [با همه زیبایی و شکوه بی‌نظیر آن در قیاس با منطق‌الطیر سلیمانی] صداست…

بدین‌ترتیب نه تنها بیت مولوی طعن و تعریضی به سروده خاقانی ندارد که به واسطه عبارت نانوشته آن و قابل مقایسه دانستن سخن خاقانی با منطق‌الطیر سلیمان بزرگترین ستایش در حقّ آن نیز هست.

آن دو بیت خاقانی…

استاندارد

آن دو بیت خاقانی می ارزد جمله دیوان سنائی و فخر‌ی‌نامه‌اش و او را، که از آن بوی فقر می‌آید! [مقالات شمس تبریزی]

این سخن شمس تبریزی در باره خاقانی که محققان معاصر ما او را شاعری مداح و بی‌خبر، یا کم‌خبر، از عوالم عرفان معرفی کرده‌اند، در نظر ما سخنی جنجالی و باورناپذیر می‌نماید. چگونه عارف بزرگی مثل شمس تبریزی می‌تواند دو بیت خاقانی را از بزرگ‌ترین آثار منظوم عارفانه بزرگترین شاعر عارف زبان فارسی، پیش از جلال‌الدین مولوی، یعنی دیوان و فخری‌نامه یا حدیقه‌الحقیقه سنایی و حتی خود سنایی، با همه عظمتش برتر بداند؟!
شگفت‌تر اینکه شمس از دو بیت خاقانی آن‌گونه استشمام بوی فقر و عرفان کرده که چنین سخنی گفته، اما محققان معاصر ما از ۱۷۰۰۰ بیت دیوان خاقانی بوی عرفان را درنیافته و با تردید بسیار، حداکثر او را صاحب نوعی عرفان مقلدانه دانسته‌اند! یا محققان عظیم‌الشان ما بیش‌تر از شمس تبریزی با مفاهیم عرفانی آشنایند، یا شمس شطح گفته است!
واقعیت آن است که شمس کسی نیست که سخن بیهوده بگوید، اما برای تحلیل سخن او باید به نکات دقیقی در سیر تحول عرفان ایرانی توجه کرد، از جمله اینکه شمس خود وابسته به یکی از سلسله‌های عرفان قلندرانه آذربایجان است که خاقانی با همان سلسله مرتبط بوده است. درواقع سخن شمس نوعی داوری در باب عرفان خراسانی، به نمایندگی سنایی و عرفان قلندرانه آذربایجان، به نمایندگی خاقانی نیز هست. این سخن را تفصیلی است که این زمان بگذار تا وقت دگر…
اما فارغ از آنچه گذشت این پرسش مطرح می‌شود که مراد شمس از “آن دو بیت خاقانی” کدام ابیات اوست؟
قدر مسلم این است که ابیات مورد نظر خاقانی آن‌قدر در محیط قونیه و شاگردان و مریدان مولوی شهرت داشته که شمس تبریز نیازی به ذکر آن‌ها نمی‌دیده و می‌دانسته که مخاطبان سخنش به عهد ذهنی مقصود او را درمی‌یابند.
بنابراین “آن دو بیت” را می‌باید علی‌القاعده بتوان در آثار مولوی و شاگردان و مریدان او یافت، شهرت این ابیات اقتضا می‌کند که آن دو بیت در آثار این طایفه ذکر شده باشد. با تفحص در این آثار بنده به این دو بیت از خاقانی رسیده است که چنان‌که شمس گفته، از آن بوی عرفان و فقر به مشام می‌رسد.
در رساله سپهسالار که در مناقب مولوی تالیف شده آمده است:

خاقانی هم در این معنی حقایقی در دو بیت به غایت حسن می‌فرماید:

خار پای من منم خود را ز خود فارغ کنم
تا دوی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من

با تو ننشینم به کام خویشتن بی‌خویشتن
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من

نگاهی تازه به تاریخ درگذشت خاقانی شروانی

استاندارد

اغلب محققان معاصر سال ۵۹۵ق را سال درگذشت خاقانی می‌دانند. بدیع‌الزمان فروزان‌فر و شاگردانش بنا بر اصح اقوال همین سال را پذیرفته‌اند. محقق ترک، غفار کندلی هریسچی نیز بر اساس عبارت سنگ قبر خاقانی که در کتاب‌خانه علوم شوروی سابق وجود دارد، همین سال را با قاطعیت سال‌مرگ خاقانی دانسته است. ارباب تذکره البته دیدگا‌های متفاوتی را بین سال‌های ۵۲۹ تا همین سال ۵۹۵ ابراز کرده‌اند. استاد شفیعی کدکنی اخیرا و براساس یک جنگ خطی مورخ ۷۵۰ از کتاب‌خانه لالااسماعیل ترکیه به طور مسلم سال وفات خاقانی را اول شوال۵۹۱ق اعلام کردند که مورد پذیرش بسیاری قرار گرفت. سخن استاد شفیعی کدکنی محققانه‌ترین سخنی است که تا کنون در این مورد نوشته شده است. اما به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این تاریخ‌هایی که محققان معاصر نوشته‌اند، به استناد آنچه خواهد آمد دقیق و درست نیست. مستندات ما: پیش از این در اینجا از نسخه دونامه عربی خاقانی سخن گفتیم که من و دوتن از دانشجویان دکتری دانشگاه تهران آن‌ها را تصحیح کرده و با مقدمه و تعلیقاتی آماده چاپ داریم. در ابتدای این نامه‌ها از خاقانی با تعبیر “نورالله ضریحه” یادشده که نشان می‌دهد تاریخ کتابت نامه‌ها بعد از مرگ خاقانی است و در پایان نامه‌ها هم با وضوح تاریخ ۵۸۱ق به عنوان تاریخ کتابت آمده است. بی‌تردید در زمان کتابت این دونامه یعنی در ۵۸۱ خاقانی در قید حیات نبوده است. از سویی، براساس دیوان خاقانی، او یقینا تا سال ۵۸۰ که قصد سفر دوباره به خراسان را داشته زنده بوده است. بنابراین درگذشت خاقانی می‌باید در اواخر سال ۵۸۰ تا اواسط یا حتی اواخر۵۸۱ اتفاق افتاده باشد. آنچه این دیدگاه را تایید می‌کند از این قرار است: ۱. نسخه دونامه عربی خاقانی کهن‌ترین سندی است که در آن به مرگ خاقانی اشاره رفته است. همین دلیل البته از لحاظ تاریخی برای تایید نظر ما بسنده است، ولی به قراین دیگری نیز ذیلا اشاره می‌شود: ۲. کاتب نسخه یک خوش‌نویس فاضل تبریزی معاصر با خاقانی است که نمی‌توانسته از واقعه مرگ خاقانی بی‌اطلاع باشد و سخن و گواهی او بی‌گمان حجت است. ۳. اغلب تذکره‌ها به سال‌هایی در حدود ۵۸۰ و ۵۸۱ و ۵۸۲ و احیانا ۵۸۳ اشاره کرده‌اند که به همین تاریخ نزدیک است. ۴. در دیوان و منشیات خاقانی سروده‌ای یا نوشته‌ای وجود ندارد که بتوان آن را حاصل طبع خاقانی در تاریخی بعد از ۵۸۰ق دانست. این استدلال درکنار آنچه گذشت، بزرگترین شاهد و دلیلی است که همین تاریخ را برای ما یقینی می‌کند. اگر خاقانی بعد از ۵۸۱ زنده بود دلیلی نداشت به مدت نزدیک به ۱۵ سال روزه سکوت بگیرد! ۵. کسانی که سال‌هایی پس از این تاریخ را مطرح کرده‌آند، دلیل مستحکمی برای سخن خویش اقامه نکرده‌اند. ۶.مستند غفار کندلی، چنان‌چه پیش از این هم در همین فضا نوشته‌ایم، بر اساس ضوابط خط‌شناسی و نوع عبارت‌پردازی آن قطعا یک سنگ قبر جعلی است که لابد به منظور اهداف خاصی به صورت ناشیانه آن را در قرن اخیر سرهم‌بندی کرده‌اند. ۷. مستند استاد شفیعی کدکنی، چنان‌که گفتیم، ارجمندترین و قابل قبول‌ترین دلیلی است که برای درگذشت خاقانی در ۵۹۱ق اقامه شده ولی سخن ایشان مستند به یک جنگ خطی است که صد سال بعد از نامه‌های عربی خاقانی کتابت شده و در برابر این نامه‌ها، چه از لحاظ سند و چه دلالت، نمی‌تواند مقاومت بکند. بنابر مستنداتی که گذشت خاقانی یقینا تا ۵۸۰ق در قید حیات بوده و در اواخر این سال یا تا اواخر سال بعد، پس از ۶۰ سال زندگی شاعرانه رخ در نقاب خاک کشیده است. اینکه اغلب تذکره‌ها به سال‌های ۵۸۱ و ۵۸۲ اشاره دارند ظن ما را در میان سال‌های ۵۸۰ و ۵۸۱ به سال ۵۸۱ تقویت می‌کند.

یک ضرب‌المثل قدیمی فارسی

استاندارد

در نامه عربی خاقانی به اوحدالدین غزنوی که شاعر و مترجم چند زبانه‌ ناشناخته‌ای است از رجال قرن ششم، به یک ضرب‌المثل قدیمی مردم غزنه اشاره شده که علاقه خاقانی به فرهنگ عامه را هم نشان می‌دهد. او در نامه خود به این شخص که بعدا در باره او سخن خواهیم گفت آورده است:

فاقول مایقول عوام الرجال ببلده غزنه الغرا ذات الکمال بینه و بین عین الکمال سبعه جبال

[من نیز همان را می‌گویم که مردم کوچه و بازار غزنه، این شهر درخشان و صاحب‌کمال، می‌گویند: میان او و چشم شور هفت کوه در میان باد!]
احتمالا خاقانی با مضمون این مثل غزنوی در آثار سنایی آشنا شده و پی برده که این مثل مربوط به مردم کوچه و بازار غزنین است، آنجا که می‌گوید:

پیش بیمار همنفس بامرگ
گشته ریزان ز باغ عمرش برگ،
او کشیده ز هفت اعضا جان
تو همی گوی: هفت که به میان!

این مثل و اصطلاح قدیمی هنوز در میان مردم افغانستان به صورت ” هفت کو سیا به مینجی ” (هفت کوه سیاه در میان) رایج است. (رک  فارسی هروی از محمد آصف فکرت (ص۲۸۳) و فارسی ناشنیده: فرهنگ واژگان کاربردی در افغانستان، گردآورده حسن انوشه و غلامرضا خدابنده لو؛ ص ۹۵۶)

در اقصا نقاط ایران هم هنوز مردم وقتی می‌خواهند به بلا و مصیبتی اشاره کنند می‌گویند: “هفت کوه در میان”، یا “هفت کوه سیاه در میان” یعنی بلا به دور! مرحوم دهخدا نیز این مثل را در امثال و حکم ضبط کرده است.

اما عدد هفت در این‌جا عدد کثرت و به معنی فاصله و کوه‌های بسیار است و نیز باید توجه داشت که قدما معتقد بودند در جهان هفت کوه بزرگ وجود دارد. بنابراین هفت کوه در میان یعنی یک جهان فاصله.

ان شاالله هفت کوه میان شما و هر بلایی فاصله باشد!

استاندارد

خیاط روزگار به بالای هیچ‌کس
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

از ابیات مشهور خاقانی است، با این‌همه محمدعلی تربیت در دانشمندان آذربایجان به نقل از تذکره اوصاف‌الامین پروین قاجار آن را از یک شاعر قرن سیزدهمی به نام خاقانی خلخالی دانسته است. مرحوم سجادی، مصحح دیوان خاقانی، هم این انتساب را در ذیل این بیت آورده است.

اما فارغ از اینکه نسخه‌های کهن دیوان خاقانی این بیت و قصیده کوتاه در بردارنده آن را ضبط کرده‌اند این بیت و برخی ابیات دیگر قصیده خاقانی در منابع بعد از قرن نهم هم بارها ذکر شده است. بنابراین انتساب این بیت به خاقانی خلخالی اساسا منتفی است. از همه مهم‌تر اینکه مولوی در دیوان شمس با تغییر “هیچ‌کس” در مصراع اول به “هیچ ‌مرد” آن را در مطلع یکی از غزلیات خود نشانده است:

خیاط روزگار به بالای هیچ ‌مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

و این یکی از تاثیرپذیری‌های گسترده مولوی از خاقانی است.

مصاحبه من با روزنامه ایران (دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۵)

استاندارد

image_460_332

افضل‌الدین خاقانی شروانی
شاعرِ ابتذال‌گریز

قبل از هر چیز باید بگوییم سالروز تولد خاقانی، مثل بسیاری از بزرگان ما، معلوم نیست. البته براساس برخی اسناد می‌دانیم که او در اول شوال سال ۵۹۱ قمری درگذشته است. برای بزرگداشت او معادل شمسی همین تاریخ را می‌توان در نظر گرفت.

خاقانی از آغاز شاعر خواص بوده است. او به عقیده برخی از منتقدان روزگار ما، ابتذال‌گریزترین شاعر زبان فارسی است. شعر او آکنده از شگردهای خاص زبانی و بیانی است. به گونه‌ای که اگر به بیتی در دیوان او برسیم که فاقد این شگردها باشد، می‌توانیم در اصالت آن تردید کنیم. همواره خاقانی مورد توجه شاعران بعد از خودش بوده و تأثیرات او را در سخن بزرگانی مثل مولوی و حافظ و دیگران به وضوح می‌توان دید. در گذشته همه کسانی که در قصیده فارسی ادعایی داشتند، به استقبال و اقتفای خاقانی می‌شتافتند و معمولاً در این زمینه چندان هم موفق بیرون نمی‌آمدند. برخی از قصاید خاقانی پراستقبال‌ترین چکامه‌های فارسی هستند، مثل قصیده شینیه مرآت‌الصفا با مطلع «مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زباندانش«.
در سخن خاقانی، مضامین مختلف فلسفی و عرفانی و اجتماعی برجستگی خاصی دارند، بویژه مضامین قلندرانه عرفانی در سخن او کم نیست. مضامین تغزلی لطیف نیز در شعر او برجستگی خاصی دارد. البته خاقانی شاعری است که بیش‌تر و پیش‌تر از چه گفتن، به چگونه گفتن می‌اندیشد و تلاش دارد مضامین مورد نظرش را از مدح و عرفان و زهد و تغزل و… با هنری‌ترین شیوه بیان کند. همین ویژگی او را به شاعری متفاوت و دست نیافتنی تبدیل کرده است. در سال‌های اخیر مراکز علمی و دانشگاهی توجه بیش‌تری به خاقانی نشان می‌دهند که این خود می‌تواند نشانه‌ای باشد از عمقی شدن و جدی‌تر شدن مطالعات ادبی در روزگار ما.
بی‌هیچ تردید و براساس تحقیقات موجود تأثیر خاقانی بر شعرِ شاعران پس از خود، مخصوصاً مولوی و حافظ قابل انکار نیست. بسیاری از شگردهایی که حافظ با کاربستن آنها ما را مبهوت می‌کند، قبلاً در شعر خاقانی به چشم می‌خورد، البته زبان سهل ممتنع در سعدی و نگاه خاص عارفانه در حافظ شعر آنان را متمایز می‌کند. شعر خاقانی و نظامی هم به دلیل خاستگاه و سبک مشترک بسیار به هم نزدیک است. بسیاری از مشکلات سخن نظامی را به کمک آثار خاقانی می‌توان حل کرد و فهمید و برعکس. البته چون زمینه کار نظامی بیش‌تر منظومه‌های عاشقانه است و خاقانی بیش‌تر یک قصیده‌پرداز است این دو ارتباط ادبی چندانی ندارند. به همین دلیل این دو در آثارشان نامی از یکدیگر نبرده‌اند. تنها نظامی در قصیده‌ای که پس از درگذشت خاقانی سروده او را مرثیه گفته و دریغاگوی او شده است. فاصله سنی این دو شاعر، چون خاقانی از نظامی بزرگ‌تر بوده و دوری مکانی این دو از یکدیگر باعث شده که ارتباط ظاهری این دو به ظاهر زیاد نباشد، چون می‌دانیم که خاقانی در بیش از بیست سال آخر عمرش در تبریز به سرمی‌برده و نظامی ظاهراً از گنجه بیرون نیامده است. در مجموع می‌توان گفت که خاقانی و نظامی دو سخنگوی بزرگ ادبیات فارسی در قرن ششم هستند و ضمن داشتن رابطه ادبی غیرمستقیم، از لحاظ شخصی رابطه دوستانه همراه با حرمت و کرامت داشته‌اند.
تحقیقات دانشگاهی در روزگار ما در زمینه خاقانی‌شناسی پربار و برگ است و مخصوصاً در چند دهه اخیر این مطالعات، اوج معنی‌داری یافته است. بزرگانی مثل محمد قزوینی، بدیع‌الزمان فروزانفر، علی عبدالرسولی، سیدضیاالدین سجادی، یحیی قریب، سید جعفر شهیدی، عبدالحسین زرین‌کوب، عباس ماهیار، معصومه معدن‌کن، نصرالله امامی، جلال‌الدین کزازی، محمد استعلامی، منصور ثروت، جعفر موید شیرازی، محمدحسین کرمی، جمشید علی‌زاده، علی صفری آق‌قلعه، بهروز ایمانی، مجید سرمدی، مهدی ماحوزی و بسیاری دیگر آثار بسیار ارجمندی در این زمینه نوشته‌اند. این آثار وجود یک جریان نیرومند علمی با عنوان خاقانی‌شناسی معاصر را ثابت می‌کند.

گزارش درس‌گفتار خاقانی و سفر به کوی مغان

استاندارد

۱۶-۸-۱۷-۱۵۴۴۱img_5788

آناهید خزیر

دکتر محمدرضا ترکی در بیست‌ونهمین نشست از مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ خاقانی که چهارشنبه ۲۷ مرداد با عنوان «خاقانی و سفر کوی مغان» برگزار ‌شد، در مرکز فرهنگی شهر کتاب، به تحلیل قصیده‌ «جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا» پرداخت.

وی سخنانش را این‌گونه آغاز کرد و گفت: شیوه‌ بدیعی که خاقانی در شعر فارسی ابداع کرده است به سبب استحکام لفظ و ترکیبات تازه و نازک‌اندیشی و کاربرد استادانه صنایع ادبی، زبانزد است. واژه‌ها در شعر خاقانی در ترکیبی نغز و سنجیده و در ضمن شبکه‌ای درهم‌تنیده از روابط پیدا و پنهان لفظی و معنوی به یکدیگر پیوند خورده‌اند. این شیوه را در بسیاری از قصائد و غزل‌های خاقانی می‌توان دید. خاقانی در نظر فضلای ما و کسانی که نام او را شنیده‌اند، شاعری جدی و زمخت و با سخن پُرطنطنه و اشرافی به نظر می‌آید. این تا حدودی باعث می‌شود که از او فاصله بگیرند و از شکوهی که دارد دچار ترس بشوند؛ اما تصویر واقعی او این نیست. خاقانی صاحب لطیف‌ترین غزلیات است و از قضا یک جریان قوی عرفانی در شعر او وجود دارد.

خاقانی صاحب لطیف‌ترین غزلیات است

ترکی به نقل قولی از شمس تبریزی پرداخت و یادآور شد: شمس تبریزی درباره خاقانی می‌گوید: «آن دو بیت خاقانی می‌ارزد سنایی را و فخری‌نامه‌ی او را». در حالی که سنایی، قبل از مولانا، کوه بزرگ عرفان در فرهنگ اسلامی است. حالا کسی مثل شمس دو بیت خاقانی را با تمام «حدیقه الحقیقه»، که از امهات کتب عرفانی است، مقایسه می‌کند و می‌گوید که آن دو بیت می‌ارزد به فخری‌نامه و خودِ سنایی! حرف عجیبی است. یا جامی را ببینید که چگونه درباره‌ی خاقانی بحث می‌کند، به عنوان عارف کامل. اما محققانِ روزگار ما این نگاه را ندارند و گرایش‌های عرفانی خاقانی را انکار می‌کنند. حتی بعضی‌ها می‌گویند که خاقانی ادای عرفان را درآورده است و از باب تقلید سخنان عارفانه هم گفته است. در حالی که عنوان اصلی خاقانی «حقایقی خاقانی» است. حقایقی یعنی عارف.

جمهور محققان معاصر می‌گویند که «حقایقی» تخلص اول او بوده است. این حرف دقیقی نیست. خاقانی تا پایان، عنوان حقایقی خود را داشته است: «حسان العجم حقایقی خاقانی». این نشان دهنده‌ بُعد عرفانی اوست. اما یک نکته را باید توجه داشت: عرفان خاقانی با عرفان حلاج و بایزید و جنید فرق می‌کند و همین تفاوت است که برخی به عرفان او به دیده‌ انکار می‌نگرند؛ چون تصویری که از عارف دارند کسی است مثل حلاج و بایزید. واقع آن است که خاقانی عارف است؛ اما نه آن عارفِ صوفیِ زاهد و از جنس عرفانی که در خراسان شکل گرفته بود، در قرن چهار و پنج. عرفان خاقانی از جنس عرفان قلندران است. او رسماً خودش را «قلندر» می‌نامد. این عرفانِ قلندری خاقانی از سه جهت قابل اثبات است: یکی از جهت آثار اوست. خاقانی بارها و بارها تعبیر قلندری را در شعر خودش آورده است؛ مثل این بیت: «ما حضرت عشق را ندیمیم/ در کوی قلندری مقیمیم»؛ و نمونه‌های دیگر.

روزگار خاقانی رواج اندیشه‌های فتیانی است

وی با تصریح بر این نکته که «وجه دیگری که خاقانی را به فرهنگ قلندری وصل می‌کند از طریق سنایی است» خاطرنشان کرد: خاقانی خودش را بدیل سنایی می‌داند. می‌دانیم که سنایی کسی است که مفاهیم قلندری را رسماً وارد ادبیات ما کرد. بُعد دیگری که خاقانی را به مفاهیم قلندری وصل می‌کند عرفان رایج در آذربایجان بوده است. خاقانی به اعتبار این که بیست و چند سال از عمرش را در تبریز گذرانده است می‌تواند شاعری آذربایجانی هم باشد. عرفان آذربایجان پیوند خاصی داشته است با مفاهیم قلندری و ملامتی و فتوت که بسیار به هم نزدیک‌اند. ضمن این‌که روزگار خاقانی روزگار رواج اندیشه‌های فتیانی بوده است. خاقانی از لحاظ منظومه‌ی فکری به قلندران نزدیک است. قلندران می‌کوشیدند که ریای معکوس بورزند. یعنی سعی می‌کردند خود را بد نشان بدهند. اهل ملامت این‌گونه بودند. روش آنها این بود که کاملاً زمینی سخن می‌گفتند و از عشق مجازی حرف می‌زدند. خاقانی هم تلاش می‌کرد که از ظاهر به سمت باطن برود. کوی مغان برای او همان مفاهیم باطنی است؛ سیر از ظاهر به باطن است.

بررسی قصیده‌ی «جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا»

ترکی در ادامه به بررسی قصیده‌ی «جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا» پرداخت و گفت: قصیده‌ای که برگزیده‌ام ۳۰ بیت دارد. شاید از کوتاه‌ترین قصاید خاقانی باشد. برخی آن را غزل تصور کرده‌اند و آن را در بخش غزلیات دیوان آورده‌اند:

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا / باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
«خط بغداد» از خط‌های هفتگانه‌ جام است که قدما بدان معتقد بودند. جام را به هفت درجه مشخص می‌کردند تا به هر کس به اندازه‌ توانش باده بدهند. «خط بغداد» در مصراع دوم یعنی «خطه‌ بغداد». خاقانی چند نوبت به بغداد رفته بود. بار آخر آن در سال ۵۷۱ هجری بوده است، بعد از دومین سفرِ حج او. منتهی در این شهر بیمار و بدهکار می‌شود و نهایتاً مجبور می‌شود آن‌جا را ترک کند و سالیان پایان عمر را در تبریز بسر برد.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی / عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
بیت دقیقی است که اغلب کسانی که آن را شرح کرده‌اند دچار اشتباه شده‌اند. گفته‌اند «باجگه» جایی بوده است شبیه به عوارضی‌های کنونی و خاقانی در این بیت گفته است که من باجگاه و طیار (یعنی ترازو) را دیدم و خوشحال شدم و مانند ترازو کارم میزان شد! این معنی که شارحان گفته‌اند غلط و بی معنی است. «باجگه» محله‌ای تفریحی در کنار دجله بوده است. اصلاً بحث عوارض نیست. «طیار» در مصراع اول به معنی «کشتی» است. در کتاب‌های تاریخی فراوان از آن یاد شده است. «طیار» دوم به معنی ترازو است که با طیار اول جناسِ تام دارد.

رخت کاول ز در مِصطبه برداشتیم / هم بدان منزل برداشت، فرود آر مرا
«مصطبه» به معنی «سکو» است. «رخت برداشتن» یعنی «کوچیدن». می‌گوید: تویی که من را از میکده بیرون کرده‌ای، دوباره مرا به همان منزل نخستین برگردان. «برداشت» و «فروداشت» اصطلاحات موسیقی است.
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت / سفر کوی مغان است دگر بار مرا
می‌گوید: من یک سفر به سمت ظاهر کردم. الآن می‌خواهم به عالم معنا برگردم.

پیش من لاف ز شونیزیه‌ی‌ شونیز مزن / دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
«شونیزیه» قبرستانی در بغداد بوده است و مرکز زاهدان و عارفان. «خاتونیه» نیز نام محله‌ای است در بغداد.

گوییم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال / این چنین سُفته مکن تعبیه در بار مرا
در میان عوام اهل سنت باوری وجود داشته است که معتقد بوده‌اند هر سالی که روز عرفه با روز جمعه یکی شود، شگون دارد و ثواب آن حج برابر ۷۲ حج است. سال ۵۷۱ که خاقانی حج دوم را انجام داده است، روز عرفه‌ آن، جمعه بوده است. «سُفته در بار کسی تعبیه کردن» معادل امروزی «هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن» است. این را هم بگوییم که در نسخه‌ها گفته‌اند که این شعر خطاب به قاضی‌القضات بغداد سروده شده و در معارضه با او.

من در کعبه زدم کعبه مرا در نگذاشت / چون ندانم زدن آن در، ندهد بار مرا
«درنگذاشت» تعبیر کهنی است. برخی معنی آن را نفهمیده‌اند و نسخه را عوض کرده‌اند و نوشته‌اند: «در نگشاد». حال آن که صورت درست همان «درنگذاشت» است به معنی نپذیرفتن.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت / درنگیرد چون نبیند دمِ کردار مرا
«دم من درنگرفت» یعنی نفس من اثر نکرد.

سوخته‌ بید منم زنگ‌زدای می خام / ساقی میکده به داند مقدار مرا
در قدیم وقتی می‌خواستند شراب را خالص کنند از زغال بید استفاده می‌کردند. می‌گوید: من مانند بید سوخته می‌مانم. زنگ زدای می خام هستم. ناصافی‌های شراب را جدا می‌کنم. پس بهتر است که نزد ساقی میکده بروم.

نیست در زهد ریاییت به جو سنگ نیاز / وندرین فسق، نیازی است به خروار مرا
جو کمترین واحد وزن است. می‌گوید: در زهد ریایی تو یک جو نیاز نیست. چون نماز باید همراه نیاز باشد. وقتی یک جو نیاز در نماز تو نیست چه سودی دارد؟ اما درست است که من فسق می‌کنم اما «نیاز» دارم.

اندرین شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است / وندرین تو که منم، نیست کسی یار مرا
خیلی‌ها معنی «اندرین تو که منم» را نفهمیده‌اند و «تو» را تبدیل کرده‌اند به «ره». حال آن که همان «تو» درست است. «تو» تعبیر کهنی دارد و به معنی شیوه و طریقه است.

لاله می‌خورد که از پوست برون رفت تو نیز / لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
«لاله‌خورد» اصطلاحی است ظاهراً از خود خاقانی. یعنی «سیاه‌مست کردن». شاید اشاره به سیاهی وسط گل لاله دارد.

گِل به بیل تو ندارم من و گلگون قدحی / می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
«گِل به بیل نداشتن» ضرب‌المثلی بوده است که گویا هنوز هم در برخی مناطق خراسان به‌کار می‌رود. یعنی کاری به کار کسی نداشتن.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا / کس مبیناد چو تو مؤمن و هشیار مرا
«کافر و مست» امروز معنی روشنی دارد. اما  قدما از این تعبیر دیگری می‌کردند و آن را به معنی انسان گناهکار و تردامن به کار می‌بردند.

 

http://www.bookcity.org/detail/8413/root/Lectures